X
تبلیغات
باغچه


باغچه

باهاش هیچ نسبتی نداشتی و نداری.با هم دوست شدین و دوستی تون ادامه پیدا کرد. گذر روزها با هم آشناترتون کرد صمیمت بینتون زیاد و زیادتر شد.از گذشته و حال و آرزوهات میدونه .حالا شدین غریبه آشنا هم.

تو دنیای مجازی میشناسیش. از خودش و کاراش و زندگیش میگه خودت رو در شرایطی که هست میذاری و کم کم دغدغه هاش میشه برات مهم. پس یه غریبه آشنای دیگه اومد تو زندگیت.

تا چشمش بهت میفته شروع میکنه ایراد گرفتن ازت.ازت علت کارایی که انجام میدی جویا میشه. مدام مجبورت میکنه عادت نکنی به اون کارایی که سالها باهات بوده. با اینکه گاهی حرصت رو درمیاره . اما خیلی خاطرش عزیز میشه آخه بی تفاوت نبوده نقدت کرده که اصلاح بشی. اصلن بهش نگو غریبه که غریبه آشناست اونم.

اون استاده و تو شاگرد. درس و نمره تموم میشه اما دست از شاگردیش نمیکشی. ازش زندگی کردن یاد میگیری. از رو دستش تقلب میکنی زیستن رو.سعی میکنی دست و پا شکسته مثل اون بشی. برا خودش غریبه آشنایی میشه که هر روز به فکرشی.

تو یه دانشکده درس می خوندید از دست بی عدالتی استاد های مشترکی ناله میکنید. با هم درد مشترک دارید. مرزی بینتون حس نمیشه. می تونید ساعت ها با هم بگید و گله کنید از زمین و زمان. خیلی زود اونم با همه غریبه بودنش میشه یه غریبه آشنا.

یه جورایی به هم نیاز دارید. نیاز به اینکه باشه بهش صبح به صبح سلام کنی و لبخند بزنی .اونم با خنده خدا قوت بگه بهت. چیزی ازت نمیدونه اما از لبخند و لحن سلامت حالت رو میفهمه اگه یه کم بی حوصله باشی زودتر از هرکسی متوجه میشه نگران میپرسه چت شده؟دیگه غریبه نیست یه غریبه آشناست که هر روزی باهاش روزت شروع نشه دمقی.

سوار تاکسی یا اتوبوس هستی کنارت میشینه. آهی میکشه اولش از خیابون و ایستگاه میپرسه. وقتی میبینه پایه ای سر صحبت رو باز میکنه و از زندگیش میگه و از زندگیت میپرسه. با اینکه طول دوستیتون کوتاهه اما احساس وابستگی میکنی بهش دعای خیرت رو بدرقه راهش میکنی آخه غریبه نیست برات تو همین زمان کم شد برات غریبه آشنا.

یه عده ای از آدما برامون غریبه آشنا هستن و عده ای آشنای غریب. لذت بودن با غریبه های آشنا اینقد زیاده که گذر زمان سرعت بگیره و کیف کنیم از زندگی.

***فکر نکنین همه آشناها برام غریبه هستن اما متاسفم برای خودم که اینقد ازشون دورم.

***********************************

خیابون گردی: اگه کلی تو انقلاب حیرون کتاب بودین و بعد از کلی گشتن گرسنگی بر شما غالب شد. شمال شرقی میدان یه مغازه به اسم آش نیکوصفت هست. چندتایی پله میخوره و از نظر من بهشت زیر زمینی هستش. شک نکنید برید آش شله قلمکار یا رشته بزنید و روشن بشید.

نوش جونتون.

*******************************************

جمله بدون توضیح:یه سری موجودات در حال انقراض هستن که یه نفری تخت خواب جابه جا میکنن. خدا عقلشون بده.

******************************************

دل باغبان:میگن رنگ رخسار خبر میدهد از سر درون اما نمیدونن که سر درون ما را با رنگ کاری نیست.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 21:2 توسط باغبان| |

وقتی ازت سوالی می پرسن که دوست نداری جوابشو بدی یا بی مقدمه بوده سکوت میکنی.

وقتی می دونی انرژی گذاشتنت بی فایده است و حرفاتو نمی فهمن سکوت میکنی.

وقتی از کاری که کردی پشیمونی و به روت میارن که چی کار کردی خجالت میکشی و سکوت میکنی.

وقتی داری درد میکشی اونقد درد زیاده که می دونی اگه حرف بزنی صدات می لرزه و لو میره چه حالی داری سکوت میکنی.

وقتی که می خوای به خودت ثابت کنی بزرگواری و می تونی از اشتباه بقیه بگذری با اینکه شاید تو دلت ازش کینه داشته باشی از کنارش رد میشی و سکوت میکنی.

وقتی نمی تونی فریاد بزنی و هوار بکشی چون جای مناسبی براش پیدا نکردی می ریزی تو خودت و سکوت میکنی.

وقتی عظمت چیزی که دیدی متعجبت کرده کلمه ای پیدا نمیکنی که احساست رو بیان کنی پس سکوت میکنی.

وقتی به آدمای اطرافت اعتماد نداشته باشی با همه رابطه نزدیکی که باهاشون داری بازم سکوت میکنی.

وقتی طرفت اونقد برات عزیزه که می ترسی حرفی که می خوای بزنی رنجش خاطر براش ایجاد کنه از زدن حرفت صرف نظر میکنی و سکوت میکنی.

وقتی میری یه جایی که آدماش خسته و درد و کشیده و مریضن یه تابلو می بینی یادت میندازه این بارم سکوت میکنی.

وقتی کسی تو رو پشت و پناهش میبینه  و میاد کریمانه سفره کوچیک دلش رو پیشت باز میکنه بهتر اینه که هی مدام نگی اگه من جای تو بودم فلان میکردم زور بی خود نزن هیچ کس نمی تونه جای دیگری باشه. اگه حرف منو گوش داده باشی نگاهش میکنی و سکوت میکنی.

وقتی جایی نشستی که استادی درس میده یا صدایی میاد که خیلی از صدات قشنگ تره بدون اینکه لازم باشه بهت تذکر بدن متوجه میشی خودت و سکوت میکنی.

********************************************

معرفی کتاب:

خرمگس-اتل لیلیان وینچ-خسرو همایون پور

رمانی که سرگذشت فردی انقلابی و تلاش هایش در راه مبارزه را به تصویر میکشد. در آن میشود عشق- صبوری-رنج-برگشتن از عقاید کهن-ناجوانمردی و در کل زندگی را یافت.

برگزیده ها:

*ای آزادی!بگذار دیگران به تو ایمان نداشته باشند.اما من تا واپسین دم به تو مومن خواهم ماند!

*فایده پیمان ها چیست؟ این پیمان ها نیستند که در میان مردم بستگی ایجاد می کنند .اگر انسان احساس خاصی نسبت به چیزی داشته باشد این احساس او را بدان وابسته می سازد ولی اگر چنان احساسی در او نباشد هیچ عاملی قادر به ایجاد چنان وابستگی ای نخواهد بود.

*ما مرتدین بر این عقیده ایم که اگر مردی ناگریز از تحمل چیزی است باید آن را به بهترین وجهی تحمل کند. و اگر در زیر آن پشت دوتا نماید وای بر احوال او.اما یک مرد مسیحی به خدا یا مقدسین خود روی می آورد و اگر آنان یاریش ندادند متوجه دشمنان خود می شود . او همیشه قادر به یافتن پشتی است که بار خود را بر آن انتقال دهد.

****************************************

خیابان گردی:

در کوچه و پس کوچه ها های این شهر شلوغ چیزهای جالبی می بینم از این به بعد با عنوان خیابان گردی به باغچه منتقلشون میکنم.

خیابان جمهوری را که به سمت شرق بروی در تقاطعش با خیابان فردوسی دیوارهای عظیم سفارت بریتانیا دیده می شود. خیابان غربی سفارت بابی ساندز نام دارد.

نام جالبی بود فکر میکردم فردی از بریتانیا است اما در سرچ کوچکی دریافتم او فردی انقلابی از ایرلند است که خواستار خروج بریتانیا بوده و در اثر اعتصاب غذایی که برای رسیدن به خواسته هایش در زندان داشته در ۲۷ سالگی از دنیا رفته است.

جمهوری اسلامی در سال ۶۰ برای اینکه حرص بریتانیا رو در بیاره اسم خیابون رو که چرچیل بوده میکنه بابی ساندز تا مجبور بشن تو نامه هاشون این اسم رو بیارن اونا هم زرنگ تر در اصلی رو میکنه دری که از خیابون جمهوری باز میشه.

***********************************************

جمله بدون توضیح: تعجب نکن اگه از کسی که فکرش رو نمیکردی یادش باشه چیکار کردی شنیدی که یادش مونده. اونقد زرنگ بوده که نشون نداده حواسش هست بهت.

 ***********************************************

دل باغبان:برای تشخیص واقعیت از خیال یه آزمون ساده بلدیم. نیشگون یا سیلی. اگه درد حس کردیم یعنی واقعیت داره. یعنی درد کشیدن = واقعی بودن. اما برای اینکه بفهمیم احساس دوست داشتنمون واقعی هست یانه چه آزمونی هست؟ اونجام باید درد کشید تا واقعی باشه.

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 18:17 توسط باغبان| |

فهمیدم دوباره محرم اومده آخه از صدای طبل و بلندگوها از خواب پریدم.

فهمیدم دوباره محرم اومده آخه همه سی دی فروشی های میدوون انقلاب ازش صدای دوبس دوبس آهنگی بلند بود که وسطش حسین حسین میکرد.

فهمیدم دوباره محرم اومده آخه اون ماشینه که مزاحمه دختره شده بود و شیشه اش رو پایین کشیده بود ازش صدای نوحه میومد.

فهمیدم محرم اومده آخه خیلی ها از سر تا پاشون لباس مشکی پوشیدن.

فهمیدم محرم اومده آخه برادرا پر ریش تر از قبل بودن و برای لب خوانی کردن و فهمیدن حرفاشون کلی گشتم لبی نبود.

فهمیدم محرم اومده آخه اتوبوس دوتا ایستگاه مونده به مقصد در رو باز کرد که جلوتر نمیرم شلوغه و من ماندم و سوز سرما و پیاده گز کردن راه.

فهمیدم محرم اومده آخه جوی سرریز شده بود و توش کلی ظرف یه با مصرف گیر کرده بود.

فهمیدم محرم اومده آخه زیر چادر خانوما قلمبه تر از قبل بود .معلوم بود چندتایی نذری برا بچه های تو خونه هم گرفته بودن.(البته گاهی آقایون هم دستشون پر بود و از اونجایی که از مرد ایرانی بعیده از بیرون غذا بگیره لابد نذری گرفتن دیگه.)

فهمیدم محرم اومده آخه همه شبکه ها آخوند نشون میده.(اهل تلویزیون دیدن نیستم بیشتر کرم کانال عوض کردن دارم.)

فهمیدم محرم اومده آخه همه از چند روز تعطیلی و برنامه سفر میگفتن.

فهمیدم محرم اومده آخه اداره ها ساعت کاریشون دیرتر شده. همه زیارت عاشورا خوون شدن و همراه با صبحونه تپل. 

*******************************************

جمله بدون توضیح:خدایا امسال که پاییز نداشتیم .جون من زودتر تمومش کن زمستون رو من خسته شدم از این همه لباس.

******************************************

دل باغبان:بودن و نبودن روز قیامت برام در هاله ابهام بوده و هست. اما فکر اینکه دوباره زنده شدنمون بهم اجازه دیداری دوباره بده کاری کرد که از ته دل بگم خدا کنه همه چیزایی که میگن درست باشه.

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 21:7 توسط باغبان| |

امروز ۲۳ سال پر از زنده بودنم گذشت.یعنی کلی روز و شب.کلی بهار و تابستون و پاییز و زمستون.کلی سرما و گرما.

عیدای نوروز اومدن و هفت سین چیدیم.محرما لباس مشکی به تن نذری خوردیم.اول مهر خندون و شاد یه کلاس رفتیم بالاتر.

روزها اومد و رفت گاهی مجبورم کرد باهاش برم.گاهی برای اومدنش چشم به راه نشستم.

بعضی روزا درد کشیدم و مابقی سلامت و سرحال.

لحظه ها گذشت با کنار هم بودن ها با لحظه های غربت و تنهایی.

زمین دور خورشید فقط چرخید اما دل من مدام و بی قرار هر روز دور چیزی چرخید.

هیچی نمیدونستم ناخواسته نشوندنم سرکلاس. کلاس معلمی نداشت کسی درس نمیداد فقط امتحان بود و امتحان.تا اعتراض میکردی میگفتن تا بوده همین بوده روزگار.

تو مدرسه حرف به حرف یاد می گرفتیم و بعد میشد کلمه و کم کم جمله.اما روزگار یه بارگی یه درس سخت میداد.درس رو نفهمیده باید مساله حل میکردی.ای امان از روزگار.

خالی خالی بودم پس ارتباط گرفتم با آدما و اطرافم.آدما جورواجور بودن یکی محبت کاشت و دیگری کینه درو کرد.یکی بهم خندید و اون یکی با من خندید.

تو همه این شادی ها و غم ها چشمم بارید و بارید گاهی ازش تو دلم جوونه امید سبز شد و گاهی از سیلش هرچی آرزو بود شست و برد.

با همه پر حرفی هام منم و یه دنیا حرف نگفته .منم و کلی دلتنگی.منم و کلی سوال . منم و کلی دغدغه.منم و کلی آرزو.منم و کلی خاطره.

دروغ چرا منم و اندکی دلخوشی و اندکی رفیق . که اگه نبودن این دو سخت تر از این میگذشت برمن.

بعد از همه این سالها سرمایه ام یه باغچه است و بس.من باغبانم و باغبان منم و از دار دنیا همین منو بس.

***********************************

دل باغبان:بهمون یاد دادن که صدا با موج منتشر میشه. موج ها با هم تداخل سازنده و ویرانگر دارن. حالا فهمیدم که نگاه هم با موج منتقل میشه هرچند نفهمیدم تداخل نگاهمان سازنده بود یا ویرانگر. 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 17:18 توسط باغبان| |


Design By : Night Skin